امروزپنجشنبه, 05 اسفند 1395-- Thursday Feb 23 2017

ساعت 11:35:29

آخرین به روز رسانی : پنج شنبه 12:19:58

 اسماعیلی که ذبح شد
نگاهی به کتاب زندگی سردار شهید اسماعیل لری

اسماعیلی که ذبح شد

دوشنبه, 13 دی 1395 ساعت 07:58 کدخبر :10863
فرستادن به ایمیل چاپ
نویسنده : لیلا پیمانی

کتاب بیست و هفتم از مجموعه راست قامتان شامل مجموعه داستان هایی از زندگی سردار شهید اسماعیل لُری با عنوان «صدامی کند تو را، نمان» توسط کنگره سرداران و 2 هزار و 300 شهید شهرستان با شمارگان 3 هزار نسخه منتشر شد.


به گزارش خبرنگار فرصت آنلاین، نفیسه قاسمی نویسنده کتاب در مقدمه می نویسد که برای آشنایی با منطقه عملیاتی میمک محل شهادت اسماعیل، به همراه مسوولان کنگره سفری به میمک داشته است. وی در جای جای این کتاب از روش برگردان به عقب (فلش بک) بهره برده و از این طریق کودکی پر مشقت اسماعیل را به روزهای پرماجرای جوانی اش پیوند زده است.


طرح روی جلد که توسط احمد قاسمی طراحی شده اسماعیل را در حالی که نگاهش به دوردست ها دوخته، نشان می دهد گویی همچنان مشغول دیده بانی است.


اخلاص، تدبیر، نرمش و شجاعت اسماعیل در خط به خط این داستان ها به خوبی خودش را نشان می دهد. در بخشی از این کتاب می خوانیم:


«... تاریکی همه جا را فراگرفته بود و ماه همانند شمع کم رنگی بود که داشت به انتها می رسید. هنوز به بسیج نرسیده بود که صدای داد و فریاد نظرش را جلب کرد. با گام های بلندتر به سمت صدا رفت. چند نفر بسیجی اطراف ماشین مرد جوانی را گرفته بودند و مرد با صورتی برافروخته می گفت: «میخواید منو آدم کنید؟ من آدم بشو نیستم، سرمم درد میکنه واسه شر. کسی دست به ماشینم زده نزده. این کوچه را با خاک و خون یکی می کنم.»
اسماعیل فریاد زد: «حسن بیا ببینم چی شده؟»
نوجوانی بسیجی جلو آمد و گفت: «این آقا نمیذاره ماشینشو بازرسی کنیم. یه جورایی مشکوکه. بچه ها میگن احتمالا اسلحه داره.»
اسماعیل فریاد زد: «بچه ها بیاید عقب خودم بازرسی می کنم!»
بسیجی ها پراکنده شدند و چند نفری پشت سر اسماعیل ایستادند. مرد جوان آستین ها را بالا زد و دو دستش را بر کاپوت ماشین گذاشت. چشم ها را ریز و گوش ها را تیز کرده بود و چند قدمی عقب رفت. میان تاریکی جوانی را دید. چندگامی به جلو آمد. اسماعیل دستش را به طرف آن مرد جوان دراز کرد و گفت: «سلام من اسماعیل لری فرمانده بسیج خمینی شهرم. چی شده؟ چرا بچه ها جلوتونو گرفتن؟»
مرد جوان با تردید دستش را جلو برد و گفت: «خب که چی؟ گردن کلفتشونی؟!»
- نه می خواستم از جانب بچه های بسیج ازتون عذرخواهی کنم و اگر ایرادیه خودم مشکلتونو حل کنم. احتمالا کم کاری از من بوده که چنین مساله ای پیش اومده. من شرمنده شما هستم.
مرد در بهت فرورفت و گفت: «نه بعضیا فکر میکنن اومدن بسیجی شدن رییس مملکت شدن. انگار دزد یا قاتل گرفتن! کم کم داشتن اعدامم میکردن!»
- من از طرف اونها از شما عذر میخوام...
مرد به تبسمی که بر لب اسماعیل بود چشم دوخت و گفت: «این چه حرفیه؟ شما سالاری مرد، من خودمو آماده کرده بودم واسه یه دعوای مفصل. به بچه هاتون بگید بیاند ماشینمو تفتیش کنند.»

sh.lori

گفتنی است اسماعیل لری در سال 1336 در محله خوزان متولد شد و مانند اکثر رزمندگان دفاع مقدس نوجوانی و جوانی اش با مبارزات انقلابی گره خورد. در رشته مهندسی راه و ساختمان دانشگاه کار پذیرفته و خیلی زود به عضوی فعال در انجمن اسلامی دانشگاه تبدیل شد. بعد از انقلاب به کسوت پاسداری ملبس و با اثبات توانمندی هایش به فرماندهی بسیج خمینی شهر برگزیده شد. در اردیبهشت 1361 راهی جبهه میمک شد و فرماندهی رزمندگان اعزامی از خمینی شهر را به عهده گرفت و پس از یک دوره مدیریت موفق روز 12 آبان1361 شربت شهادت نوشید و در گلزار شهدای امامزاده سیدمحمد در خاک آرمید.

مطالب مرتبط:

افزودن نظر


کد امنیتی
تصویر جدید